نگاشته شده توسط: Dr. OZ | مه 1, 2008

روز معلم

کلاس چهارم ابتدایی (مهرماه 58) معلمی داشتیم به نام آقای نیستانی که مرد بسیار دانا، شریف و مهربانی بود. ایشان چند هفته ای معلم کلاس ما بود و رابطه خوبی با بچه ها برقرار کرده بود اما به دلیل آنکه همزمان در دانشگاه برای ادامه تحصیل قبول شده بود بایست تدریس را کنار می گذاشت. وقتی ما بچه ها متوجه این موضوع شدیم خیلی ناراحت شدیم و خداحافظیش را جدی نگرفتیم و حتی در اولین روزی که ناظم مدرسه به جای او به کلاس آمد پس از تعطیل شدن مدرسه دست به راهپیمایی زده با دادن شعارهایی خودساخته از حیاط مدرسه تا خانه ایشان خواهان برگشت او شدیم. (فضای سال 58 و راهپیمایی های آن موقع را تصور کنید). فکر کنم 10 -12 نفری به در خانه اش رفتیم و او با خوشرویی ما را به داخل خانه برد و با ما صحبت کرد و به ما گفت که نمی تواند بیاید و ما باید با معلم جدید درسمان را ادامه دهیم. اما خوب این مسأله برای ما قابل تحمل نبود. بنابراین معلم جدید را که ظاهر حزب الهی و ته لهجه ای هم داشت تا مدتها اذیت می کردیم (مثلن ماش پراندن با لوله خودکار). لازم به ذکر است که بچه ها دو گروه شده بودند که علیرغم دعواهای معمول بین دو گروه در این امر با هم رقابت می کردند! و من هم سردسته یکی از گروه ها بودم که نشانه گیری دقیق و سریعی هم داشتم و طرف اصلا نمی فهمید از کجا خورده! روزهای اول به حدی کلافه شده بود که یک بار گله به ناظم و مدیر برد و آنها دو سه تا از بچه های شرور را ادب کردند! ( البته من که درسخوان بودم!)

به هر حال این معلم پس از مدتها با تلاش و خلاقیت و به کار بردن ترفندهایی مثل معماهای ریاضی، بازیهای گروهی، مسابقه و غیره توانست دل ما را به دست بیاورد و شاید بتوانم بگویم بهترین معلم ابتدایی من بود. یکی از ماندگار ترین توفیق های من در کلاس او حفظ کردن آیت الکرسی (2 آیه) بود که هنوز هم تعجب می کنم چطور این همه متن عربی سخت را در آن سن حفظ کردم. بعدها البته ایشان هم ادامه تحصیل داد و همرشته پدرم (شیمی) در دبیرستان شد. و تلخ ترین خاطره وقتی بود که پسر این معلم عزیز در سن 15 یا شانزده سالگی به جبهه رفت و شهید شد. (حدودا 65-66) از آن به بعد به شدت شکسته و پیر شد. الان هم خبری از این معلم گرامی آقای شریف زادگان ندارم. هر جا هست سلامت باشد.

جا دارد از معلمان دیگر در دوران ابتدایی نام ببرم و از ایشان قدردانی کنم:

کلاس اول – آقای طباطبایی
کلاس دوم- آقای کبیریان که سال 58 معلم کلاس چهارم 2 شد
کلاس سوم- آقای رضا غفاری که سال بعد ناظم شد
کلاس چهارم که شرح ماجرا را گفتم
کلاس پنجم- آقای حاج رحیمی

و مدیر دبستان ملی رزاقپور آقای طیب نما که از فرهنگیان برجسته بود. (تا یادم نرفته بگم یه عکسی از این بانی محترم آقای رزاقپور مرحوم با قیافه تکیده و نزاری ته راهروی مدرسه درست بغل در کلاس اول بود که من تا مدتها می ترسیدم تنهایی از جلوش رد بشم! و فکر کنم بقیه همکلاسی ها هم از دیدن عکس یه نفر که مرده وحشت می کردند) البته از سال 59 مدرسه ها همه دولتی شدند و دچار افت آموزشی و متأسفانه دامن گیر ما هم شد و سال پنجم معدل من به شدت افت کرد.)

این شعر هم که از خانم نجمه امامی است تقدیم به همه معلمان ایران زمین به خصوص پدر و مادر خودم:

اسم من گم شده است

توی دفترچه ی پر حجم زمان

دیرگاهی است

فراموش شدم.

اسم من گم شده است

لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها

زیر آن بند غریب

پشت انبوهی از آن شرط و شروط

لای آن تبصره ها

اسم من گم شده است

در تریبون معلق شده سخت سکوت

حق من گم شده است.

زنگ انشاء

کسی انگار نمی خواست معلم بشود

شان من گم شده است

شان من نیست بنالم

شان من نیست بگویم

زتهی ، ز نبود

یا از این زخم کبود

لیک

رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون

از همه رنج فزون.

اسم من گم شده است

نردبانی شده ام

صاف به دیوار ترقی

تا که این نسل و ان نسل

پای بر پله ی من

سوی فردا بروند

و غریبانه فراموش شوم

اسم من گم شده است.

شعری از خانم نجمه امامی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: