نگاشته شده توسط: Dr. OZ | مارس 1, 2007

Loosing a job for truthfulness!

دیروز علی یه بلاست گذاشته بود با این متن
I don’t want any yes-men around me. I want everybody to tell me the truth even if it costs them their jobs.
یادش انداختم که یک بار من به خاطر همین که جلو روی رئیسم گفتم کارشو درست انجام نمیده شغلم رو از دست دادم
یادش به خیر که قبلش چه ماجراهایی داشتیم با علی و بابک و علیرضا و کسرا و بعضی دیگه ار رفقا
یک بار دیگه هم به خاطر حرفهای بوداری که یه جای دیگه زدم بعضیا باهام چپ افتادن و آخرش با کش و قوسهای فراوان اومدم بیرون
به هر حال من همیشه سعی کردم حداقل با خودم صادق باشم و چیزی که عقلانی نیست قبول نکنم
جالبه بدونید نتیجه کار اون رئیس اولی این شد که بعد از اینکه کلی سرمایه ملی و وقت و نیروی انسانی مصرف شد پروندشو گذاشتن زیر بغلش و فرستادنش یه گوشه ای روزگار بگذرونه
اون موارد دوم هم مطمئنا یه روزی به نتایج اشتباه هاشون پی میبرن (کم اینکه همین اخیرا بعضیاشون از اقتدار افتادن) اینها رو گفتم که بگم فردوسی گفته
نبندم دل اندر سرای سپنج
ننازم به تاج و نیازم به گنج
چو روزی به شادی همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
چو گنجی پراگنده‌ای در جهان
میان کهان و میان مهان
پس از رفتنت نام تو زنده باد
تو آباد و پیروز و بخت از تو شاد


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: