نگاشته شده توسط: Dr. OZ | ژانویه 22, 2007

عبداله

نوشته محبوبه درباره داروی ایرانی ایدز و گزارش امید کریمی در روزنامه آینده نو مرا به یاد روزهایی انداخت که تازه با زهره و شوهرش عبداله آشناشده بودم. سال 1381 به دنبال پخش فیلم مستند محرمانه ای که سعید ابوطالب درباره ایدز ساخت و هیأت دولت را به تأثر و تحرک انداخت، من و دکتر صاحب مأمور شدیم تا او را در ساختن یک برنامه 13 قسمتی برای شبکه 2 سیما کمک کنیم. در این راه دشوار سعی ما بر آن بود که برای اولین بار اجازه دهیم افراد اچ.آی.وی مثبت بتوانند در رسانه حاضر شوند و با بیان تجربیات شخصی خود به مردم نشان دهند که اچ.آی.وی هیچ مرز و تقاوتی نمی شناسد. از دکتر لیلا میرحقانی شنیده بودم دختر هفده ساله ای به نام زهره که خانواده ای مذهبی داشته و خودش هم شاگرد اول کلاس بوده و قاری قرآن به دنبال نامزدی با جوانی که سابقه زندانی داشته مبتلا به اچ.آی.وی شده است. ازاو خواهش کردیم که در صورت امکان آنها را راضی کند تا در این برنامه حاضر شوند. خوشبختانه با مشاوره مناسب او این امکان فراهم شد و آنها با نام مستعار و نورپردازی به نحوی که چهره شان دیده نشود وارد قسمتی از برنامه شدندکه خود لیلا هم کارشناس مهمان بود و من برای اولین بار آنها را دیدم که چقدر بی ریا و با صفا و از زندگی با هم راضی بودند. پس از ضبط برنامه فرصت اندکی بود که با آنها صحبت کنم و از آنها بخواهم در برنامه های دیگری که بعدا ممکن است تولید شوند هم با ما همکاری کنند که با گشاده رویی پذیرفتند. مدتها از آنان بی خبر بودم تا اینکه اواخر سال 82 (احتمالا به دلیل بازتابهای موفقیت آن مجموعه و نیز اسارت سعید ابوطالب در عراق که صدا و سیما خیلی روی آن تبلیغ کرد) کانون دانشجویی هلال احمر دامغان با من تماس گرفتند تا از من و سعید اوطالب دعوت کنند برای نمایش فیلم مستند او (که دیگر محرمانه نبود چون در جشنواره تولیدات سیما در همان سال به نمایش درآمده و برنده جایزه ویژه شورای سیاستگذاری سلامت شده بود) به دامغان برویم.من از فرصت استفاده کردم تا بتوانم مجددا خود افراد اچ.آی.وی مثبت را به همراه ببرم. از آنجا که سعید ابوطالب نامزد نمایندگی مجلس شده بود و جلسه قرار بود شب انتخابات برگزار شود (عجب کاری کردیم ها، شب انتخابات درباره ایدز سمینار داشتیم اونهم در یک شهر کوچک) او نتوانست بیاید و بنابراین من به همراه 4 نفر از مبتلایان که دوتایشان زهره و عبداله بودند رفتیم. سالن همایش به شدت شلوغ بود و بحث و پرسش و پاسخ تا حدود 12 شب طول کشید و استقبال دانشجویان از حضور مبتلایان بسیار شورانگیز بود. بار دیگری که آنها را دیدم در کنسرت گروه رومی بود که نوزاد یکماهه خود را هم آورده بودند وعلیرغم مشکلات معیشتی بسیار خوشحال بودند. آخرین باری که زهره را دیدم هم اواخر پارسال بود که برای پروژه صندوق جهانی میخواستیم خود مبتلایان را درگیر بحث توانمندسازی بکنیم و چه دل پرخونی داشت از استفاده ابزاری برخی انجمنها و مسَوولان از مبتلایان. در همان جلسه مشخص بود که با برخی مشکلات روانی روبروست. به هر حال اکنون که می بینم این خانواده از هم پاشیده و عبداله به این وضع افتاده چه می توانم بگویم. امیدوارم نهادهای جامعه مدنی این بار هم بتوانند حق مبتلایان را از برخی مسَوولان و سازمانها بگیرند
پی نوشت: خبر نگران کننده تری شنیدم که به دنبال تحریم ایران دیگر دولت نمی تواند داروهای ضد رتروویروس (برای افراد اچ.آی.وی مثبت) به ویژه داروهای نسل دوم و بالاتر را وارد کند و بدین ترتیب آینده تیره ای در انتظار آنهاست.

Responses

  1. سلام دوست گلم
    خوشحالم که تو به روز کردن وبلاگت فعال شدی
    و مرسی که خاطرات و تجربه هاتو با ما تقسیم میکنی
    خبر آخر هم واقعا وحشتناک بود، کاش همچین اتفاقی نیفته


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: