نگاشته شده توسط: Dr. OZ | فوریه 4, 2006

بایستگی پیوند مهرورزی و خرد

چـنين گـفـت پـس شاه با اردشير
کـه کار جـهان بر دل آسان مـگير
بدان اي برادر کـه بيداد شاه
پي پادشاهي ندارد نـگاه
بـه آگـندن گـنـج شادان بود
بـه زفـتي سر سرفرازان بود
خـنـک شاه باداد و يزدان پرسـت
کزو شاد باشد دل زيردسـت
بـه داد و بـه بخشـش فزوني کـند
جـهان را بدين رهـنـموني کـند
نـگـه دارد از دشمـنان کـشورش
بـه ابر اندر آرد سر و افـسرش
بـه داد و بـه آرام گـنـج آگـند
بـه بـخـشـش ز دل رنـج بپراگند
گـناه از گـنـهـکار بـگذاشـتـن
پي مردمي را نـگـه داشـتـن
هرانـکـس کـه او اين هنرها بجست
خرد بايد و حزم و راي درسـت
بـبايد خرد شاه را ناگزير
هـم آموزش مرد برنا و پير
دل پادشا چون گرايد بـه مـهر
برو کامـها تازه دارد سـپـهر

شاهنامه فردوسی بخش پایانی حکایت شاپور ذوالاکتاف


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: